کریم خودشناسی از دیدگاه قرآن

خودشناسی از دیدگاه قرآن

خودشناسی از دیدگاه قرآن ؛ مقدمه‏ خود شناسى یکی از مسائل اساسی انسان است که در طول تاریخ بسیار از آن سخن گفته شده است. اما عظمت و پیچیدگی موضوع مانع از آن است که مطالعه و تحقیق در این باره به پایان برسد. اهمیت و عظمت خودشناسى به این علت است که نفس آدمى مراحل و اطوار گوناگونى دارد و تحصیل معرفت و شناخت آن پیچیده و دشوار است. کشف هر مرتبه‏ اى از نفس راه و رمز ویژه ‏اى دارد که بدون کار بر آن رمز و پیمودن آن راه ثمرى در میان نخواهد بود. گاهى تفکر، زمانى مطالعه و تحقیق، زمانى دیگر عبودیت و بندگى و گاه دیگر قوت بخشیدن به ایمان. این‌ همه نیست مگر بر آمده از عظمت وجودى انسان که آینه دار کمال حق است.

خودشناسی از دیدگاه قرآن

کریم خودشناسی از دیدگاه قرآن
خودشناسی از دیدگاه قرآن

برای پاسخ دادن به مسائل مربوط به خودشناسی و بلکه یافتن مبانی تحقیق در این موضوع، بدون شک بهترین منبع قرآن است. قرآن کریم کتابی است که خالق انسان برای هدایت انسان به دست کامل‌ترین انسان فرو فرستاده، از این رو موضوع اصلی آن انسان شناسی است. انسان‌شناسی را به طور کلی می‌توانیم خودشناسی نوعی بدانیم، یعنی سطحی از خودشناسی که در رابطه با همه افراد بشر برابر است و نوع انسان‌ها با استفاده از معارف انسان‌شناسی به درجه‌ای از خودشناسی می‌رسند. در سطح دیگر خودشناسی شخصی را داریم که در حقیقت با تطبیق دانش انسان‌شناسی و خودشناسی نوعی بر یک فرد از طریق درون‌نگری حاصل می‌شود.

بنابراین وقتی که خودشناسی را به منزله یک دانش قابل تعلیم و انتقال درنظر می‌گیریم می‌توانیم از دو موضوع سخن بگوییم نخست خودشناسی نوعی و دیگر مهارت تطبیق مباحث این دانش بر خود شخصی. قرآن کریم کتاب خودشناسی است و مسائل مربوط به خودشناسی را برای نوع بشر مطرح کرده‌ است، هر کس بتواند تعالیم قرآن کریم را در ارتباط با خود مورد بررسی قرار دهد؛ آنگاه قرآن برای او کتاب خودشناسی خواهد بود و مثل آیینه‌ای زوایای گوناگون هستی و زندگی انسان را بازتاب خواهد داد.

موضوع خودشناسى‏

تردیدى نیست که انسان در همه لحظات وجودش حقیقتى به نام «من» یا «خودم» را مشاهده مى‏کند. که اگر در آن دقت و کاوش نماید، آن را غیر ابعاد محسوس و مادّى وجود خویش خواهد یافت. «خود» حقیقتى است که مانند امور جسمانى دستخوش تغییر و تقسیم نشده و زمان و مکان را برنمى‌تابد. «خود» غیر بدن مادى است که اعضا و اجزایش در بند احکام مادّه‏اند. به این دلیل که بسیارى از اوقات، بلکه غالباً از این که داراى اعضاى بدن هستیم غفلت کرده، بلکه به طور کلى جسم خود را فراموش مى‏کنیم و با این حال از خود بى‌خبر نیستیم.

اگر هم گاهى در شرایطى ویژه، مى‏گوییم از خود بى‌خبر شدم یا از خود غافل هستم و یا خود را از یاد بردم؛ در حقیقت مجازگوئى است. زیرا در همین تعبیرات اقرار مى‏کرده‌ایم که هنوز درکی از خود داریم و اینکه از خود غافل هستیم نیز آگاهیم. فاعل این غفلت و فراموشى کسى است به نام خودم. (المیزان ج۶.ص۲۶۴)

اگر من این جسم مادی آشنا نیست پس «خود» حقیقی یا حقیقت «من» چیست؟ آیاتى که از مرگ سخن گفته‏اند؛ پاسخ به این پرسش را به خوبى بیان نموده و روشن کرده‏اند. براى نمونه پاسخ خداوند به منکرین معاد بسیار شیوا و گویاست. «و قالوا اذا ضللنا فى الارض اءنّا لفى خلقٍ جدیدٍ بل هم بلقاء ربّهم کافرون قل یتوفّیکم ملک الموت الذّى وکّل بکم ثمّ الى ربّکم ترجعون» کفران گفتند: آیا بعد از آنکه در خاک نابود شویم، دوباره به خلقت جدیدى در مى‏آییم؟ آنها بر کفرشان دلیلى ندارند و به دیدار پروردگارشان کفر مى‏ورزند. اى پیامبر بگو: فرشته مرگ از طرف خدا وکیل است تا شما را به تمامى بگیرد و سپس به سوى پروردگارتان باز مى‏گردید. (سوره سجده آیات ۱۰و۱۱)

کلمه توفى یعنى چیزى را به طور کامل دریافت کنى، مانند توفى حق، و توفى قرض از بدهکار خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داد که در پاسخ کافران بگو: حقیقت مرگ نابود شدن انسان نیست، و شما در خاک گم نمى‏شوید، بلکه فرشته مرگ شما را بطور کامل مى‏ گیرد، بدون اینکه چیزى از شما کم شود. او روح شما را از بدن‌ها بیرون مى ‏کشد و چون تمام حقیقت شما روح شماست، پس شما(که یک عمر مى‏گفتید من، تو، او…)، بعد از مردن محفوظ و زنده‏اید، و چیزى از شما کم نمى‏شود، آنچه درخاک گم مى‏شود و تغییر مى‏یابد، و از اول آفرینش در تحول و دگرگونى بود؛ بدن‌هاى شما بوده است.» (المیزان ج۱۶ص۳۷۶)

حال ببینیم این «من» در کجاى بدن ما نشسته و خود را از همه پنهان کرده است؟ قطعاً در هیچ یک از اعضاى بدن ما نیست، آنکه یک عمر مى‏گوید «من» در داخل سر ما نیست ، در سینه ما و در دست ما و خلاصه در هیچیک از اعضاى محسوس ما نیست، همچنین در حواس ظاهرى ما هم نیست زیرا ما آنها رابه خود نسبت مى‏ دهیم و وجودشان را ثابت مى ‏کنیم. شنوایى من وجود دارد چون من هستم و من مى‏شنوم پس شنوایى من موجود است و در حواس باطنى ما از قبیل حافظه و تخیّل و تفکّر و… که وجود آنها را از راه تجربه اثبات مى‏کنیم، و به خود نسبت مى‏ دهیم، نیست. بدلیل اینکه بارها شده و مى‏شود که من از اینکه داراى بدنى هستم و یا داراى حواس ظاهرى یا باطنى هستم، بکلى غافل مى‏شوم و لیکن حتى براى یک لحظه هم نشده که از هستى خودم غافل باشم، و همیشه من در نزد (من) حاضر است، پس معلوم میشود این (من) غیر بدن اعضاء آن است.

اگر این دو مشاهده را با هم بسنجید، مى ‏بینید که «من» معنائى بسیط و یکپارچه است که قابل تقسیم و تجزیه نیست، ولى بدن قابل انقسام است، پس معلوم مى‏شود نفس غیر بدن است، بنابراین جزیى از آن یا خاصیتى از خواص آن هم نیست، براى اینکه همه اینها مادّى است و ماده در تغییر و دگرگونى بوده و انقسام مى‏پذیرد. پس نفس به هیچ وجه مادى نیست. حقیقتى که با نام «خود» مشاهده مى‏ کنیم امرى واحد و بسیط است که کثرت و اجزاء و مخلوطى ندارد، بلکه واحد صرف است، هر انسانى این معنا را در خود مى‏بیند و درک مى‏کند خودش است و غیر خود نیست و دو نفر نیست، بلکه یک نفر است و دو جزء ندارد بلکه یک حقیقت است. (المیزان ج۱ص۱۵۰و۱۵۱)

ویژگی‌های گفته شده درباره نفس که هر کس با درون‌نگری در خودش خواهد یافت ما را به این نتیجه می‌رساند که حقیقت وجود ما و خود حقیقی ما روح است. هر شخصی اگر کمى با حقیقت خود انس بگیرد و اندکى از مشغله‏هاى گوناگون بدنى و آرزوها و هدف‌هاى مادى روگرداند؛ حقیقت خود را آشکارتر خواهد دید و زندگی دیگری را تجربه خواهد کرد. در صورتی که این توجه و خودکاوی ادامه یابد خود را فراتر از مادیات و زمان و مکان خواهیم یافت و از اسرار و شگفتی‌های هستی آگاه خواهیم شد. ولى متاسفانه، اشتغال به مشاغل روزمره و هدر دادن همه نیروها و فرصت‌ها در راه آرزوهاى زندگى مادى و رفع نیازهاى بدنى، آدمى را واداشته است که از این حقایق چشم بپوشد و به درکی ناچیز و ابتدائی از خود اکتفا کند.

حقیقت روح‏

معمولا گفته می‌شود که خداوند در قرآن کریم از روح سخن نگفته و پرسش از چیستی روح را بی‌پاسخ گذاشه است. اما به نظر می‌رسد که چنین نیست و قرآن کریم به اندازه کافی روح را تبیین کرده است اما پیچیدگی موضوع و اینکه قرآن کتابی برای همه است و نباید به صورت درس‌نامه علمی در آید،‌ مطالب مرتبط با روح پراکنده‌ شده و در بین سایر مطالب و حتی داستان‌های قرآنی بیان شده است.

کلید اصلی شناخت روح در قرآن این آیه است:‌ »یسئلونک عن الرّوح» (اسراء/ ۸۵) کلمه روح به طورى که در لغت معرفى شده به معناى مبدأ حیات است که جانداران به وسیله آن قادر بر احساس و حرکت ارادى مى‏شونداین تعریف تنها شامل روح حیوانی می‌شود که جسم را زنده می‌کند. اما حیات معنوی هم به روح نسبت داده می‌شود و از این نظر ایمان، علم و وحی نیز روح هستند. در آیه شریفه «ینزل الملائکه بالروح من امره» (نحل/ ۲) به همین جهت روح را به وحى تفسیر کرده‏اند و همچنین آیه «و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا» (شورى/ ۵۲) که مراد از آن قرآن است. اگر خدا قرآن و وحى را روح نامیده به این علت بوده است که نفوس مرده به وسیله آن حیات و زندگى مى‏یابند همچنانکه روح مایه حیات جسدهاى مرده است.(التحقیق فی‌کلمات القرآن. ماده روح)

کلمه روح در بسیارى از آیات مکّى و مدنى تکرار شده، و در همه جا به این معنائى که در جانداران مى‏یابیم بکار نرفته است. مثلاً در آیه: «یوم یقوم الروح و الملائکه» (نبأ/ ۳۸) و در آیه «تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر» (قدر/ ۴) بدون تردید مراد از روح در این دو آیه غیر روح حیوانى و غیر ملائکه است.» (المیزان ج۳ص۲۷۰) زیرا اگر منظور ملائکه بود در کنار روح دیگر نیاز به تکرار ملائک نبود. همچنین روح حیوانی در آسمان‌ها نیست و تنزل و قیام ندارد. از این آیات و آیات دیگر قرآن کریم بر می‌آید که روح موجود مستقل بوده و داراى علم و قدرت و حیات است. نه آنطور که بعضى پنداشته‏اند وابسته به موجودى دیگر مثل جسم یا ملائکه باشد. بلکه محافظ، همراه و حیات بخش جسم انسان، ملائکه و همه هستى است.(المیزان ج ۱۲ ص ۳۰۲ و ۳۰۳)

خداى سبحان براى بیان حقیقت روح فرمود: قل الروح من امر ربى(۱۵۲)؛ روح از امر من است. ظاهر کلمه مِن این است که حقیقت و جنس روح را بیان مى‏کند. همچنانکه این کلمه در سایر آیات مربوط به روح برای اشاره به حقیقت و ماهیت روح است. مانند: «یلق الروح من امره» (مؤمن/ ۵) و آیه «ینزل الملائکه بالروح من امره» (نحل/۲)و نیز آیه «اوحینا الیک روحا من امرنا» (شوری/۵۲) وآیه «تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر» (قدر/۴) در همه اینها کلمه من مى‏ فهماند روح از جنس و سنخ امر است.

بنابراین حقیقت و ماهیت روح از جنس امر است اما امر چیست؟ آیات دیگر چیستى «امر» را توضیح داده‌اند: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون فسبحان الذى بیده ملکوت کل شى‏ء» همانا امر او هنگامى است که چیزى را بخواهد. همین که بگوید باش، پس مى‏ باشد. پاک و منزّه است او که (ملکوت) هرچیز بدست اوست. (یس/۸۲) این آیه در درجه اول این راز را باز مى‏گشاید که امر او عبارت است از کلمه کُن: باش، که همان کلمه ایجادى است و در واقع پدید آمدن و وجود هر چیز است. امّا نه وجود آن شى‏ء از هر جهت بلکه از جهت ربطش به خداى تعالى و اینکه وجودش وابسته و برپا به ذات اوست.( المیزان ج۱۳ص۲۷۲و۲۷۳)

خداوند با کلامش می‌آفریند. فعل خداوند عین اراده اوست و همین که اراده کند، تحقق پیدا می‌کند. قرآن کریم این راده را با قول کُن معرفی کرده که به اصطلاح آن را فعل گفتاری خداوند می‌نامند. پس روح از جنس ملکوت و امر خداست و ملکوت آن جهت از وجود اشیاء است که مستقیم و دور از دخالت اسباب به خدا مربوط مى‏شود و از این جهت به آن امر مى‏گویند که به کلام و فرمان خدا پدید آمده است، نه با وساطت و تأثیر اسباب و علل. از جمله دلیل‌هایى که مى‏رساند، وجود اشیاء از جهت ربط به ذات پروردگار و با قطع نظر از اسباب کلام خدا هستند، این آیه است که مى‏فرماید: «و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر» (قمر/۵۰) یعنی امر خدا در یک چشم بر هم زدن انجام می‌شود.

در این آیه بعد از آنکه امر خدا را یگانه معرّفى نموده، به لمح بصر (یعنى چشم به هم زدن) تشبیه مى‏ کند که منظور از آن نفى تدریجى بودن است و مى ‏فهماند که موجودات با اینکه تدریجاً و بوسیله اسباب مادى موجود گشته و منطبق بر زمان و مکان هستند. با این حال وجهى دارند که پیراسته از تدریج و رها از زنجیر زمان و مکان است و به همین خاطر، امر خداوند و قل و کلمه او شمرده شده است.

«امّا همه چیز از جهتى دیگر که در مسیر سلسله علل و اسباب قرار داشته و بر زمان و مکان منطبق مى‏گردد، امر خدا نبوده، بلکه خلق خداست. صد البته که خلق و امر هر دو به دست خداست، اما یکی از جنس اسباب و علل و دیگر از جنس امر و بدون اسباب و واساطه‌ها «الا له الخلق و الامر» آگاه باشید که خلق و امر از آن خداست. (اعراف/۵۴) پس امر، وجود هر موجود است از این نظر که تنها مستند و مربوط به خداى تعالى است، بدون وساطت اسباب و خلق عبارت است از وجود هر موجود از جهت ربط به خدا با واسطه علل و اسباب، در این میان حقیقت روح از جنس امر است. یعنى روح آن جهت از وجود اشیاء است که بدون واسطه با خدا رابطه دارد.

درباره بیان حقیقت روح روایات ارزشمندى وارد شده است که مهمترین آنها را مى‏خوانیم. کافى به سند خود از ابى بصیر روایت کرده که گفت: من از امام صادق‏علیه السلام از آیه: یسلونک عن الروح قل الروح من امر ربى سؤال نمودم، فرمود: روح مخلوقى است بزرگتر از جبرئیل و میکائیل که همواره همراه رسول خدا (صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم) بود، و همان روح همراه امامان نیز هست، و از عالم ملکوت است.»( نورالثقلین ج ۳ ص ۲۱۵)

باز هم از ابى بصیر روایت شده که امام صادق‏علیه السلام و امام باقرعلیه السلام در پاسخ به سؤال او از آیه مذکور فرمودند:«روح همان است که در همه جنبندگان هست، ابا بصیر مى‏گوید پرسیدم: آن چیست؟ فرمودند: از عالم ملکوت و از قدرت است.» (تفسیر عیاشى ج ۲ ص ۳۱۷) در ادامه آیه یسلونک عن الروح می‌فرماید: «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا» که به این معناست که علم به روح بسیار بزرگ است و آنچه خدا به شما داده اندکى از بسیار است، زیرا روح موقعیتى در عالم وجود دارد و آثار و خواصى در این عالم بروز مى ‏دهد که بسیار بدیع و عجیب است، و شما از آن آثار بى‏خبر هستید.»(المیزان ج ۱۳ ص ۲۷۶)

انواع خودشناسی

سراسر عالم سرشار از آیات و نشانه ‏هاى روشن اوست که کسب معرفت راستین و صحیح این آیات موجب درک عظمت پروردگار و یافتن حقیقت بندگى و دلدادگى به محبوب بى‌همتا خواهد بود. آنچه مورد معرفت قرار مى ‏گیرد یا جلوه‌های الاهی در درون انسان است که قرآن به آن آیات انفسى مى‏گوید و یا در جهان پراکنده است، که آیات آفاقى نامیده می‌شود. «سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتّى یتبیّن لهم انّه الحق…» نشانه‏هایمان را در آفاق و از کران تا کران هستى و نیز در درونشان به زودى نشانشان مى‏دهیم تا حق براى آنها آشکار شود. (سوره فصلت آیه) و فرمود: «و فى الارض آیاته للموقنین و فى انفسکم افلا تبصرون» در زمین نشانه ‏هایى براى اهل یقین است و در جانتان هم نشانه ‏ها و آثارى، آیا نمى ‏بینید. (سوره زاریات آیه۲۱)

حضرت امام على‏ علیه السلام فرموده ‏اند: «از آن دو معرفت، معرفت نفس بهتر است.» ( نقل از غررالحکم خوانسارى ج ۱ ص ۲۹۷) ظاهراً مراد حضرت از دو معرفت، یکى معرفت به آیات آفاقی و دیگری معرفت انفسی است. اما چرا معرفت انفسى از معرفت آفاقى بهتر است؟ علامه طباطبایی در پاسخ به این سوال می‌فرمایند: «شاید از این جهت باشد که معرفت نفس معمولاً با اصلاح اوصاف و اعمال نفس بدست مى‏آید. ولى معرفت آفاقى چنین نیست.» (المیزان ج۶ ص۲۵۱)

سیر انفسى آگاهى‌هایى را در پى دارد که در خودسازى مؤثر و مفید است. اطلاع از ذات نفس، توانایى‏ها و ابزار و امکانات روح و جسم، شناخت عوارض آن از قبیل میانه روى و زیاده روى و کاهلى در کارها و همچنین ملکات و خصلت‏ها و احوال نیک و ناپسند در سیر انفسى به دست مى‏آید. و معلوم است که آگاهى از این گونه امور و باور داشتن به لوازم آن از قبیل آسایش، و خطر و سعادت و شقاوت و درد و درمان، نداهاى درونى را از نزدیک به گوش دل مى ‏رساند و وقتى آدمى به دردهاى روحى و درمان خود آگاه شد به اصلاح آنچه فاسد شده می‌پردازد و آنچه صحیح و صلاح است التزام پیدا مى ‏کند.

این همه را می‌توان خودشناسی اخلاقی نامید، با این تعریف که خودشناسی اخلاقی یعنی: شناخت خود از جهت خوبی‌ها و بدی‌های نفس و آگاهی از ظرفیت‌ها، ضرورت‌ها و راهکارهای اصلاح خود. علامه طباطبایی با توجه به این گستره از خود شناسی نوشته‌اند: «درست است که سیر آفاقى هم آدمى را به اصلاح نفس و تهذیب از اخلاق نکوهیده و آراستن جان به فضایل معنوى و مکارم اخلاق وامى دارد. لیکن این معانى را از بیرون و راهى دور به گوش دل مى‏ رساند.»(المیزان ج ۶ ص ۲۵۲)

اما قلمرو خودشناسی به خودشناسی اخلاقی محدود نمی‌شود، بلکه گستره بسیار فراخ‌تری از خودشناسی وجود دارد که آن را خودشناسی عرفانی می‌نامیم. خودشناسی عرفانی عبارت است از آگاهی از ربط نفس خود به روح خداوند.

روایت مشهور رسول خدا (صلى ‏الله ‏علیه‏ وآله ‏و سلم) که شیعه و سنى آنرا نقل کرده‏اند و از امام علی نیز نقل شده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» (غررالحکم خوانسارى ج ۵ ص ۱۹۴) به خودشناسی عرفانی مربوط می‌شود. بعضى گفته ‏اند: این حدیث معرفت نفس را تعلیق به محال نموده و مى‏ خواهد بفرماید شناختن نفس محال است چنان که شناخت و احاطه علمى بر خداى تعالى محال است. اما علامه طباطبایی این نظر را رد کرده و می‌نویسند: «پرواضح است که این سخنى نارواست. اولاً بدلیل اینکه در روایت دیگرى دارد: «اعرفکم بنفسه اعرفکم بربه» خودشناس ‏ترین شما، خداشناس‏ترین شماست. (این روایت نشان مى‏ دهد که خودشناسى امکان دارد.) ثانیاً بدلیل حدیث مذکور در حقیقت عکس نقیض آیه شریفه «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم» (سوره حشر آیه ۱۹) است و بنابراین معنای محصل و صادق دارد. (المیزان ج ۶ ص ۲۵۰)

خود شناسی عرفانی و خودشناسی اخلاقی دوشادوش هم پیش می‌روند. هرچه سطح معرفت کسی در خودشناسی عرفانی بالاتر رود بیشتر به خودشناسی اخلاقی توجه می‌کنند و اهتمام می‌ورزد. و هرچه معرفت و اهتمام به خودشناسی اخلاقی بیشتر شود، خودشناسی عرفانی رشد می‌کند. اما به هر روی این از هم متمایز هستند و نتایج و رهاوردهای هر کدام و نیز لوازمش با دیگری متفاوت است. خودشناسی اخلاقی عمل محور است اما خودشناسی عرفانی تأمل محور،‌ خودشناسی اخلاقی نفس را فی‌حد ذاته در نظر می‌گیرد، اما خودشناسی عرفانی نفس را در ربط با خداوند و هستی‌بخش ملاحظه می‌کند.

مراتب خودشناسی

خودشناسی اخلاقی به خودی خود یک مسیر خطی را دنبال می‌کند، در این مسیر معرفت‌جو هرچه بیشتر با پیچ وخم‌های نفس خود آشنا می‌شود، بهتر می‌توان خود را تزکیه کند. مراتبی که در خودشناسی اخلاقی قابل تصور است معمولا درقابل منازل سیر و سلوک عرفانی مورد بحث قرار گرفته است اما مراتبی که در خودشناسی عرفانی وجود دارد کمتر مورد توجه بوده و به صورت مدون و یکپارچه جدا از مراتب و مراحل اخلاقی مورد بحث قرار نگرفته است. مراتب خودشناسی عرفانی در حقیقت شناخت مراتب روح است که مسیر سیر و صعود انسان را تا روح خداوند نشان می‌دهد.

در قرآن کریم معمولاً «روح» با اضافه و قید ذکر شده است، مثلاً و «نفخت فیه من روحى»، «و نفخ فیه من روحه» (سجده/۹)، «فارسلنا الیها روحنا» (مریم/۷)، «و روح منه» (نساء/۱۷۱)، «و ایدناه بروح القدس» (بقره/ ۸۷)، و آیاتى دیگر که در آنها تعبیرات روحم، روح او، روحمان، روحى از او، روح القدس و روح الامین آورده است.

«ولى در بعضى از موارد هم بدون قید آورده است، مثلاً «تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر» (قدر/۴) که از ظاهر آن بر مى‏آید، روح موجودى مستقل و مخلوقى آسمانى و غیر ملائکه است. نظیر این آیه که مى ‏فرماید: «تعرج الملئکه و الروح الیه فى یوم کان مقداره خمسین الف سنه» ملائکه و روح در روزى که اندازه آن پنج هزار سال است بسوى خداوند بالا مى‏روند. (معارج/ ۴)

از جمع‌بندی آیات معلوم می‌شود که روح در حقیقت یکی است و مواردی که روح به طور مقید و به صورت اضافه یا مضاف به کار رفته به جنبه خاصی از روح مطلق اشاره دارد و نسبت میان آن‌ها مثل نسبت یک شیء با سایه آن است. یعنی جنبه های خاص روح مثل سایه‌هایی برای روح مطلق هستند. جریانی از فیض الاهی که از روح مطلق سرچشمه گرفته‌اند. (المیزان ج۲۰ص۲۸۱و۲۸۲) بنابراین روح موجودی یکتا و بى‌همتا است که خداوند آفریده و آن را منشأ حیات و هستى در عالم قرار داده و هستى و حیات سایر موجودات از فیض اوست. «آنچه از سایر آیات قرآن به دست مى ‏آید این است که: روح، مخلوقى از مخلوقات خداست و حقیقت واحدى است که داراى مراتب و درجات مختلفى است.» (ج۱۲ص۳۰۵) مراتب روح به طور کلی در هفت مورد خلاصه می‌شود. (المیزان ج ۱۳ ص ۲۷۶ و ۲۷۵ و همان ج ۲۰ ص ۲۸۱ تا ۲۸۳)

۱- روح مطلق: اصل و منشأ حیات سایر مخلوقات و سرچشمه پیدایش ملائکه و مراتب پایین‏ تر روح است.

۲- روح وحى یا ایحاء: که هنگام نزول وحى همراه پیام خداوند است تا پیامبران به وسیله آن وحى را دریافت نمایند.

۳- روح ملکى: ملائکه با تفاوت مقام و منزلتشان همه از جنس روح اند.

۴- روح ایمان یا تأیید: که همراه مؤمنین است و به آنها حیات طیبه می‌‌دهد و از لغزش‌ها حفظ مى‏ کند. این روح به کسانى افاضه مى‏ شود که اهل ایمان و عمل صالح باشند.

۵- روح نفخ یا روح بشرى: روحى است که در همه انسان‌ها از دوران جنینى دمیده مى‏شود. این روح توانایى آن را دارد که در صورت قوت ایمان و اخلاص به مراتب بالاتر روح رسیده و از روح ملکى و روح وحى بگذرد و به روح مطلق که اصل اوست بپیوندد.

۶- روح حیوانى: حیوانات زنده روح دارند که از روح عادى انسان (روح نفخ) پایین‏تر است و از جهت شعور و اراده ضعیف‏تر بوده و در حد حیات حیوانى است البته بنابر روایات هر انسانی نیز از برای تدبیر امور جسمانی و برخورداری از قوای حیاتی از روح حیوانی برخوردار است.

۷- روح نباتى: رشد، تغذیه، تولید مثل و سایر علائم و شاخص ‏هاى حیات در گیاهان، آثار روح نباتى است که از هر جهت از روح حیوانى ضعیف‏ تر بوده و تنها متناسب با ایجاد حیاتى از نوع نباتى است.

منبع: عقیق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *