اثرات ناشی از خاطرات به جا مانده از آسیب ها بر روح و روان

ra4-3035

ژانه (روانشناس نامی فرانسوی) باور داشت که خاطرات آسیب به صورت هضم نشده و ثابت (FIXED IDEA) در دنیای ذهنی فرد باقی می مانند و چارچوبی را برای به وجود امدن اشکال مختلف تغییر یافته هشیاری می سازند. خاطرات پس زده شده در قالب حس و حالهای بدنی، خیالات و تصاویر ترس اور، کابوسهای شبانه و رفتارهای تکراری دوباره باز می گردند. به نظر چنین می رسد که تکوین و تکامل شخصیتی در نقطه ای خاص متوقف شده و فرد نمی تواند از طریق اضافه کردن جنبه های تازه به تجارب گذشته شخصیت خود را وسعت بخشد.

تجربه آسیب به شکلی دائمی ظرفیت فرد برای مقابله با چالشهای جدید را تحت تاثیر قرار می دهد. فرد قربانی که نتوانسته تجربه آسیب را هضم و جذب کند محکوم است تا این جنبه های سرکوب شده را درقالب یک تجربه کنونی تکرار کند به جای اینکه انرا به عنوان چیزی که به گذشته متعلق است درنظرگیرد.
بسیاری از بیماران آسیب دیده خود را به شکلی مکرر و به صورتی وسواس گونه درمعرض یاداورهای آسیب اولیه قرارمی دهند. این رفتارهای تکراری از دید فروید تلاشی برای تفوق و تسلط بر اسیب اولیه قلمداد می شد اما این رفتارها به ندرت به چنین نتیجه ای منجر می شود و بیمار را دریک چرخه تکراری از رفتارهای آسیب زننده مخرب درگیر می کند.

در چرخه تکرار آسیب بیمار گاه نقش قربانی و گاه جلاد را بازی می کند.
آسیب به دیگران: تکرار تجربه آسیب یکی از دلایل عمده رفتارهای تهاجمی و خشونت امیز است. باخ- ای- ریتا (Bach-y-rita) نتیجه می گیرد که مجموعه علائم گوشه گیری، افسردگی، بیش فعالی، جستجوی محرک، اختلال در درک درد و رفتارهای تهاجمی و ستیزه جویانه نسبت به خود و دیگران می تواند پیامدی از محرومیت از محبت مادری باشد. این علائم درمیان برخی از حیوانات مشاهده شده است.

رفتار خودتخریبی: در کودکان آسیب دیده رفتارهای خودتخریبی شایع است. گرین (Green) دریافت که درحدود ۴۱ درصد کودکان آسیب دیده رفتارهایی چون کوبیدن سر، سوزاندن خود و خط انداختن روی بدن با اجسام نوک تیز نشان می دهند. گزارشهای چندی در دسترس هستند که نشان می دهند افراد خودآسیب زننده تاریخچه روشنی از بدرفتاری فیزیکی و جنسی یا موارد مکرر جراحی داشته اند. رابطه تنگاتنگی میان خودتخریبی و دیگر انواع رفتارهای تخفیف کننده مانند مصرف موادمخدر و الکل و اختلالات خوردن دیده شده است. سیمپسون و پورتر نتیجه می گیرند که فعالیتهای خودتخریبی(Simpson, Porter) دردرجه اول نه به خاطرتعارضها، احساس گناه یا فشار سوپراگو بلکه ناشی از تعاملی دردناک با افراد مهم زندگی در سالهای او.لیه کودکی است.

قربانی شدن دوباره: قربانیان تجاوز جنسی احتمال زیادتری برای تجربه مجدد تجاوز دارند. زنانی که سابقه بدرفتاری جنسی در زمان کودکی دارند دوبرابر احتمال بیشتری دارد که در زندگی زناشویی هدف خشونت فیزیکی شوهر قرارگیرند و حدود ۵/۲ برابر بیشتر از دیگران محتمل است که در معرض رفتارهای نامناسب جنسی یک مرجع قدرت همچون رییس یا صاحب کار خود قرارگیرند.
دلبستگی اجتماعی و پاسخ به آسیب: اسیب زمانی تحقق پیدا می کند که منابع درونی و بیرونی سازگارانه و دفاعی فرد برای مقابله با محرک آسیب زا کافی نباشند. حضور یک مراقبت کننده حامی به کودک اجازه می دهد که پاسخهای فیزیولوژیک خود را دربرابر خطر تعدیل کند. درغیاب چنین حامی کودکان دچار برانگیختگی بیش از حد از حد یا کمتر از حد می شوند. زمانی که فردی که از او انتظار می رود حمایتگر و امنیت بخش باشد خود عامل بدرفتاری و سوء استفاده است، کودک دست به مانورهایی خاص برای دادن حس امنیت به خود می زند. به جای اینکه فرد مراقبت گر را مسئول این امر بداند و امید خود را از وی قطع کند خود را به خاطر وضعیت پیش امده سذزنش می کند. به صورتی هراسان و ترسان وابسته شده و به شکلی توام با اضطراب مطیع و تابع می شود.
تفاوتهای جنسیتی: پیوند میان وسواس به تکرار و همانند سازی با فرد مهاجم گزارش شده است که موجب جایگزینی احساس ترس و درماندگی با حس قدرت می گردد. پسرهای قربانی با فرد مهاجم همانندسازی کرده و سپس خود بدل به جلاد می شوند درحالیکه دختران گرایش به برقراری پیوند با مردان بدرفتار دارند رودرودشدن با آسیب فرضیات پایه ای انسان درمورد آسیب ناپذیری فردی و امن بودن جایگاه فرد دردنیا را به چالش می کشد. پس از آسیب نگاه فرد به خود و دنیا دیگر مانند سابق نیست و درپرتو تجربه آسیب مجددا تفسیر می شود. متوجه کردن مسئولیت به سمت خویش موجب جایگزین شدن حس درماندگی و آسیب پذیری با توهم کنترل می شود. جالب است که پیش آگهی افرادی که دچار سرزنش خود پس از تجربه تجاوز جنسی می شوند بهتر است. این به فرد اجازه می دهد که کانون کنترل درونی داشته باشد. احتمال سرزنش خود در کودکان حتی بیشتر است. کودک نیاز دارد که تصویر مطلوب والدین را درذهن خود حفظ کند.
پاسخ نسبت به جدایی: رفتار نخستی ها به جداشدن از موضوع دلبستگی همانند این است که به شکل مستقیم مورد تهدید قرارگیرند باولبی مراحل اعتراض و نومیدی را به تفصیل شرح داده است. همچنان که فرد به بلوغ می رسد به منابعی درونی مجهز می گردد که به وی توان سازگاری می بخشد اما حتی بزرگسالان نیز به حمایتهای اجتماعی برای چلوگیری و غلبه بر آسیب نیاز دارند. از دست رفتن ناگهانی و غیرقابل کنترل پسوندهای دلبندانه عنصری ضروری در به وجود آمدن اختلال استرس پس از ضربه است. در پاسخ به ضربه شدید روحی حتی انسانهای بالغ عاقل نیز پاسخهای اعتراضی و نومیدانه را به نمایش می گذارند که آنها را به سوی نزدیکترین منبع امنیت و ارامش می کشاند ( هم روانشناختی و هم فیزویولوژیک).
انسان به طورکلی و کودکان به شکل خاص، درمواجعه با خطر رفتارهای دلبستگی خود را افزایش می دهند. زمانی که به منابع معمول حمایتی دسترسی وجود ندارد افراد ممکن است به سوی جلادان خود متوجه شوند. بالغین همانند کودکان می توانند پیوندهای محکم عاطفی با کسانی برقرار کنند که هر ازگاه آنها را کتک زده، آزار داده یا تهدید کند. هارلو در نخستی ها چنیئپدیده ای را مشاهده کرد و می گوید: پیامد فوری طرد شدن از سوی مادر تقویت رفتار مجاورت جویانه در نوزاد است. واکر (Walker) در زوجهای که چینن پیوند مبتنی بر آسیب را شکل می دهند بیان می کند که آنها روندی را طی می نمایند که به تدریج تنش افزایش می یابد و درمرحله بعدی انفجار و برخورد رخ می دهد و پس از آن یک ” فرجه عاشقانه” مب آید. خشونت به پیوند عاطفی شدید و رخداد تئاتری صحنه بخشودگی و پیوند جسمی دوباره را دامن می زند که برانگیزاننده فانتزی هایی است که در فرد درمورد اتحاد و درهم آمیختگی با معشوق دارد.
یادگیری وابسته به حالت: هم فروید و هم ژانه مشاهده کردند که خاطرات اولیه می توانند از سوی رویدادهای بعدی زندگی فعال شده و موجب تجربه مجدد آسیبهای ابتدایی در قالب حالتهای احساسی، اضطراب و یا عمل می شوند. بیماران آنها درحالت عادی خاطره ای از تجربه آسیب نداشتند اما درحالت هیپنوتیزمی که به حالت ذهنی شبیه آنچه که درزمان آسیب داشتند برمی گشتند این خاطرات دوباره زنده می شدند.
بازگشت عناصر سرکوب شده در زمان شرایط تهدید زا: تحت شرایط عادی بیشتر انسانهای آسیب دیده قادر به سازگاری روانشناختی و اجتماعی خواهند شد. مطالعات این را درمورد قربانیان تجاوز جنسی، زنان کتک خورده و قربانیان آسیبهای کودکی نشان داده است. در نخستی هایی هم که برای مدنی نسبتا طولانی در معرض جداشدگی قرار می گیرند دیده شده که بعد از آن هرچند می توانند از نظر اجتماعی به سازگاری برسند،اما پاسخ این افراد به استرس مشابه افراد عادی نیست. دیده شده که حتی پس از سازگاری اجتماعی ابتدایی اولیه برانگیختگی هیجانی یا بدنی موجب گوشه گیری یا رفتار پرخاشگرایانه در آنها می شود.

آنها افزایش پاسخ کاتکول آمین ها و کاهش ترشح کورتیزول نسبت به استرس دارند.. استرس موجب بازگشت به الگوهای اولیه رفتاری می شود. درموشها سطح برانگیختگی تعیین کننده این است که حیوان چگونه به محرک پاسخ بدهد. درحالت برانگیختگی پایین موش گرایش به کنجکاوی و نوجویی دارد. در زمان برانگیختگی بالا انها ترسان بوده و از چیزهای جدید دوری می کنند و به رفتارهای آشنا صرف نظر از پیامد آن متوسل می شوند.

در شرایط طبیعی حیوان میان دو انتخاب لذت بخش ترین آنها را انتخاب می کند اما زمانی که برانگیخته بود سراغ انتخاب آشناتر می رود بنابراین حیواناتی که شوک می گیرند دوباره به قفسی که درآن شوک گرفته اند برمی گردند و قفس را به محیطی نا اشنا و بدون شوک ترجیح می دهند. از آنجا که شرایط جدید همراه با افزایش برانگیختگی است حیوانی که در شرایط برانگیختگی بالا است تمایلی به تجربه برانگیختگی تازه ندارد حتی اگر این امر موجب شود تا درد کمتری بکشد.
در قربانیان تروما به خصوص اسیبهای زمان کودکی که بسیاری از انها در گذشته تشخیص هیستریکال سایکوز می گرفتند درمان یک درمان سه مرحله ای است که اولین و مهمترین فاز ان به عنوان safety شناخته شده است این بیماران به اعتمادشان لطمه ای جدی وارد شده و پیش فرضهای انها در مورد جهان از هم گسسته شده است به خصوص زمانی که پای یک betrayal trauma در کار باشد و درمانگر باید پیش از ورود به یاداوری خاطرات و کار با انها این مرحله را که برقراری یک رابطه توام با اعتماد است طَی کند و با توجه به ماهیت مشکل بیمار شاید ماهها به طول بیانجامد پس از ان می توان در مرحله بعد به سوی خاطرات دردناک رفت و مرحله سوم انسجام بخشی به شخصیت و برگرداندن او به زندگی است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *