آیا از افکار خود می‌ترسید؟ (اختلال وسواس اجباری)

کتر رابرت لیهی

تعدادی از خوانندگان مقاله قبلی من با عنوان آن افکار لعنتی ناخواسته از من خواستند تا درباره افکار وسواسی مطلب دیگری بنویسم.
افرادی که از اختلال وسواس اجباری رنج می‌برند به شیوه‌های خاصی افکار وسواسی خود را ارزیابی می‌کنند. این شیوه‌های ارزیابی نه‌تنها منجر به شکل‌گیری باورهای غلطی می‌شود که فرد را از واقع‌بینی بازمی‌دارد بلکه باعث قدرتمندتر شدن وسواس می‌شود. من در پایین شیوه‌های مشکل‌ساز تفکر درباره افکار را فهرست کرده و نیز چندراه واقع‌بینانه و مفید برای چالش با عدم تحمل این افکار بیان کرده‌ام.

000

• افکار من غیرعادی است. چیزهایی که از ذهن من می‌گذرد کاملاً عجیب است. دیگران چنین افکاری ندارند. من مریض شده‌ام.
فرد وسواسی اعتقاد دارد که فکر «من سرطان دارم» فکری عجیب‌وغریب، نامعمول و فقط مختص به او است؛ اما آیا امکان ندارد که این فکر از ذهن کسی بگذرد؟ چه چیزی درباره داشتن این فکر غلط یا عجیب است؟ چه می‌شود اگر شما هر فکری که از ذهنتان می‌گذرد زا طبیعی و قابل‌پذیرش بدانید؟

• افکار من خطرناک هستند. فکر کردن درباره موضوع خاصی باعث می‌شود آن موضع واقعاً اتفاق بیفتد. اگر من آن تصاویر را از ذهنم پاک نکنم، پیامدهای وحشتناکی خواهد داشت. هرچه بیشتر درباره وقوع اتفاق‌های بد فکر کنم، احتمال وقوع آن اتفاق‌ها بیشتر خواهد شد.
افراد مبتلا به وسواس اعتقاددارند که باید از دست افکار نامطلوب خلاص شد چون اگر فکر کنند که سرطان دارند واقعاً سرطان می‌گیرند. این باور نوعی از آمیختگی فکر و عمل است؛ یعنی شما به این باور می‌رسید که افکار و تصاویر ذهنی شما به واقعیت خواهند پیوست. صدالبته شما می‌توانید این فکر را داشته باشید که یک خرس قطبی در اتاق پذیرایی می‌رقصد اما اگر نگاهی به اتاق پذیرایی بیندازید خرسی نخواهید دید.

• من می‌توانم افکارم را کنترل کنم. اگر کاری کنم که افکار بد وارد ذهنم نشوند آن‌ها نمی‌توانند کنترلی روی من داشته باشند. آزاد گذاشتن افکارم خیلی خطرناک است.
این افکار علاقه به ذهن آرام را می‌رساند انگار نیازمندید که افکارتان را از افکار نامطلوب پاک‌کنید؛ اما ذهن جای شلوغ و پرسروصدایی است و پر از اطلاعات زیاد و اکثراً نامربوطی است.
هرچه بیشتر برای سرکوب فکر خرس قطبی تلاش کنید خرس قطبی بیشتر به ذهن شما خواهد آمد.

• من باید کامل باشم. اصلاً نمی‌توانم تحمل‌کنم که اوضاع مطابق با میلم پیش نرود. کوچک‌ترین اشتباه ممکن است به زنجیره‌ای از اتفاقات وحشتناک منجر شود. من باید همیشه گوش‌به‌زنگ باشم.
اینجا فرد از این می‌ترسد که ذهنش مغشوش بشود چون اگر چیز فاجعه باری به ذهنش بیاید آن موقع زنجیره‌ای از اتفاقات بد خواهد افتاد. مسئله اما این است که وقتی شما مراقب هستید تا فکر و خیال بدی به ذهنتان نیاید خودبه‌خود دارید توجهتان را معطوف به آن فکر و خیال می‌کنید. مثلاً مراقب باشید تا فکر خرس قطبی به ذهن شما نیاید… خواهید دید که علی‌رغم میلتان خرس قطبی به ذهنتان می‌آید.

• من کاملاً در قبال افکارم مسئولم. این تقصیر من است که این فکرها به سراغم می‌آید. من باید هر کاری که از دستم برمی‌آید انجام بدهم تا افکارم را تحت کنترل داشته باشم.
شما ممکن است با خود فکر کنید که داشتن آن افکار این معنی را می‌دهد که شما خواهان چیز ناپسندی هستید و به همین خاطر مسئولیت داشتن چنین افکاری را بر عهده‌دارید؛ اما چه می‌شود اگر افکارتان را حاصل فعل‌وانفعالات بی‌هدف شیمیایی مغز خود بدانید؟ شما که یک‌دفعه تصمیم نمی‌گیرید ساعت دو و نیم ظهر دوشنبه این افکار را داشته باشید.

• من باید مطمئن باشم. من نمی‌توانم عدم اطمینان را تحمل‌کنم. عدم قطعیت به معنای عدم کنترل است. برای اینکه حال خوبی داشته باشم باید تمامی خطرات را بشناسم و تمامی ریسک‌ها را از بین ببرم.
شما با خود فکر می‌کنید: خوب، اگر این فکرها را داشته باشم پس نمی‌توانم از سرطانی نبودن خودم مطمئن باشم. بله درباره هیچ نمی‌توان مطمئن بود اما این عدم امینان به معنای وقوع فاجعه نیست. در زندگی واقعی عدم اطمینان یک واقعیت غیرقابل‌انکار است. تلاش برای از بین بردن عدم قطعیت مثل شکار کردن باد است. چنین تلاشی به سرانجام نخواهد رسید.

مغز

مغز

منبع:
HTTP://WWW.PSYCHOLOGYTODAY.COM

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *