Header
Header

نقد فیلم یک ذهن زیبا (زندگی جان نش ریاضی دان برجسته که از اسکیزوفرنی رنج می برد)

 

 

یک ذهن زیبا

A_Beautiful_Mind_Poster
کارگردان ران هاوارد
نویسنده آکیوا گلدزمن
(بر اساس کتابی بیوگرافی به نام ذهن زیبا» نوشته سیلویا ناسار)
بازیگران عمده: راسل کرو، جنیفر کانلی، اد هریس، پل بتانی، آدام گلدبرگ، آنتونی راپ، کریستوفر پلامر و جاد هرش.
کارگردان: ران هوارد.

تاریخ انتشار ۲۱ دسامبر، ۲۰۰۱
موسیقی: جیمز هورنر
تدوین: دانیل هانلی ، مایک هیل
توزیع کننده : یونیور سال پیکچرز
مدت زمان: ۱۳۵ دقیقه
زبان: انگلیسی
بودجه: ۶۰ میلیون دلار
فروش: ۳۳۵ میلیون دلار

برندهٔ جایزهٔ اسکار؛

جایزهٔ بهترین فیلمنامهٔ اقتباسی برای آکیوا گلدزمن
جایزهٔ بهترین فیلم برای برایان گریزر و ران هوارد
جایزهٔ بهترین کارگردانی برای ران هوارد
جایزهٔ بهترین بازیگر زن نقش مکمل برای جنیفر کانلی

نامزد جایزهٔ اسکار؛

بهترین بازیگر نقش اصلی مرد
بهترین تدوین
بهترین چهرهآرایی
بهترین موسیقی فیلم
بهترین بازیگر مرد

خلاصه داستان:
ریاضی دان برجسته ( راسل کرو ) از دانشگاه فارغ التحصیل شده و به سمت استادی برگزیده می شود. او توانایی خارق العاده ای در کشف رابطه بین اشکال و اعداد به هم ریخته دارد. ازدواج با آلیشیا ( جنیفر کونلی ) به زندگی او رنگ و لعابی دیگر می دهد تا اینکه ظاهرا ویلیام پارچر ( اد هریس ) مامور سیا به سراغش می رود و از او می خواهد با توجه به استعداد بی نظیرش در زمینه فعالیتهای رمز شکنی به سیا کمک کند اما…

شرح فیلم: روایت سینمایی زندگی یکی از نوابغ استثنایی ریاضی همان قدر تغییر کرده و دراماتیزه شده که از یک فیلم جریان اصلی هالیوود انتظار داریم؛ ترکیبی از روان پریشی و نبوغ، عشق و جدایی و تعلیق و سیاسیت و پایان خوش باشکوه واحساساتی طبعا با واقعیت زندگی جان نش فاصله دارد، اما به منطق سینمایی و روایت گری هالیوود نزدیک و در واقع سرمشق خوب و معرف کاملی از آن است.
نقد فیلم:
«جان نش» ریاضیدانی است که در هر چیز روابط ریاضی را جستجو میکند، از بازتابش نور در یک کراوات گرفته تا سطرها و تیترهای گوناگون عناوین و مقالات روزنامهها. در فیلم «یک ذهن زیبا»، او بیشتر در خود فرو رفته است و با اشخاص ذهنی و درونی خویش معاشرت دارد تا مردم دور و برش.
تأکید او بر چنین تجاربی، علاوه بر آن که موجب موفقیتهایی در زمینهی ریاضی و تدریس در دانشگاه برایش میشود، از طرف دیگر سبب میشود تا او و حرکات و گفتارش هر چه بیشتر از دنیای واقعی که زندگی اجتماعی بخشی از آن است، فاصله بگیرد. جایی که نش برای برقراری ارتباط و دوستی با شخصی دیگر نمی داند که سر صحبت را چگونه باز کند، طرف مقابل درصدد برمی آید تا به او کمک کند و میگوید: «فکر میکنم که شما میخواستید برای من یک نوشیدنی سفارش دهید»، نش به جای این که خود را با قواعد بازی در آن دنیا همراه سازد، با رد پیشنهاد طرف مقابل، آنقدر بیپرده سخن میگوید و راست و صریح، سر هدف میرود، که با برخورد تند طرف مقابلش مواجه میشود که نتیجهاش از عدم موفقیت مجدد وی در دنیای اجتماعی و قواعد تلویحی و غیرصریحش حکایت دارد. او حتا با همسرش نیز چنین رویه ای را در پیش میگیرد، چه هنگامی که هنوز با وی ازدواج نکرده و او از دانشجویان کلاسش است و چه زمانی که درصدد برقراری رابطه ای صمیمانه تر با اوست.

او در بیان مقاصد و نیات خود صراحت و قطعیتی را اعمال میکند که تنها در دنیای انتزاعی و به خصوص گسترههای ریاضی و فلسفه دیده میشود و در روابط اجتماعی مشروعیتی ندارد.
نش به هیچ وجه نابغه نیست، بلکه به نابغه ای بدل میشود. او یک بیمار اسکیزوفرن است که توهمات و ایده های خود را جدی میگیرد. ما برای آن که به شخصی معمولی بفهمانیم، دنیای تصورات و ایدهها و دنیای ریاضی واقعی نبوده و از این روی اصیل و تأثیرگذار نیست، با مشکلی جدی مواجه نیستیم، ولی برای یک ریاضیدان، فیلسوف و هر شخصی که کشفیاتی در دنیای انتزاعی صورت داده که گسترهی ریاضی تنها بخشی کوچک از آن است، آن کودکانهترین و ناآگاهانه ترین تأویلی است که ممکن است شنیده باشد؟!

دنیای انتزاعی به عنوان واقعیتی با ادراکی که معرف موضوعی خاص باشد وجود ندارد، ولی به عنوان نسبتی از روابط بین موضوعهای خاص که نه تنها در دنیای خارج وجود دارد، بلکه تمامی پدیدارها و تحولات دنیای بیرون را تنها از طریق آن میتوانیم تبیین کنیم، اصیلترین و تأثیرگذارترین گسترهای است که اذهان بشری بدان دست یافته است. و اگر غیر از این بود، اصلا علم ریاضی و فیزیک شکل نمیگرفت. به بیان دیگر، علوم ریاضی و فیزیک بدین سبب پدید آمده و اکنون به عنوان علمی تبیینکنندهی جهان عینی و مادی به کار میروند که پذیرفته شده است آنها مفاهیم انتزاعی کشف کرده و آفریده خود را که عینی نیستند، برای توصیف و تشریح جهان عینی به کار میبرند و دقیقاً به همین سبب که واقعی نیستند اصیلتر از واقعیتند، چرا که واقعیت را تبیین میکنند. نش به سبب دوری گزیدن از تعاملات اجتماعی، نه تنها دنیای انتزاعی خود را به اصلیترین مشغلهی فکری خویش بدل ساخته است، بلکه آفرینشهایی را نیز در آن زمینه صورت داده است. شخصیت «چارلز» در ذهن او همان بخشی از شخصیت اوست که نش را نابغه دانسته و نش با ایمان آوردن به اندرزها و تأویلهای او در این زمینه، این توهم خود را با دریافت جایزهی نوبل به واقعیت بدل کرده است. حال دیگران به او بگویند که آن شخصیت واقعی نیست؟! جهلی مرکبتر از آن و گزارهای بیمعناتر از آن برای نش سراغ دارید!؟ درست مانند آن است که اکنون نظریهپردازان علم روانشناسی برای ما تشریح میکنند که هر انسانی کودکی را در درون خود دارد. این سخنان برای یک انسان عادی بیمعنی است.

 

ولی روانشناسان میگویند دقیقاً چون واقعیت عینی ندارند و ذهنی بوده و موجودیت روانی و درونی دارند، اصیلتر از واقعیت و تشریحکنندهی بسیاری از باورها و رفتارهای واقعی زندگی ما هستند. جان نش بدین سبب به دنیای ریاضی روی آورده و توانسته به چنان دانشی از آن دست یابد، که دنیای انتزاعی و غیرواقعی آن را اصیلتر از دنیای واقعی میانگارد. به همین سبب سخنرانی خود را برای دریافت جایزهی اسکار با این جمله آغاز میکند: «من همیشه به اعداد ایمان داشتهام، معادله و منطقی که به استدلال هایی منتهی میشود». نش تنها با پیگیری شخصیت چارلز و ایمان داشتن به تأوی لهای اوست، که میتواند به کشفیاتی در علم ریاضی دست یافته و به نابغهای بدل شود و باز حتی پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی و غیرواقعی بودن شخصیتهای دنیای درون، با گوش فرادادن به شخصیت چارلز و همراه شدن با اوست که میتواند به دریافت جایزهی نوبل نائل شده و آن توهم را به واقعیتی از دیدگاه دیگران (زیرا با تحقق کشفیاتی در ریاضی قبلا آن را به واقعیتی در زندگی خود تبدیل کرده است) بدل سازد.

نش با اشخاصی ذهنی که در حقیقت هر یک شخصیتهای کم و بیش مستقل و متفاوت درون او هستند، مواجه است. دختر بچه ای که دور و بر نش پرسه میزند همان بخش کودک شخصیت و وجود اوست که هر انسان سالم و متعارفی آن را درون خود دارد. پس از گذشت دوران کودکی، انسانهایی که وارد عرصههای اجتماعی شده و غرق در آن میگردند، کمتر با بخش کودک شخصیت خویش روبهرو میشوند، اما هرگز کاملاً بی نیاز از آن نیستند، بلکه در بسیاری از امیال ناخودآگاه و ابعاد روانی و صمیمی زندگی خود ناگزیر به تجلی آنند. و نه تنها در نظر گرفتن کودک درون مضر نیست، بلکه در بسیاری از معالجات روانکاوی از آن برای تخلیهی روحی و آرامش درونی استفاده شده و به افراد برای ارضاء تمایلاتشان، مواجهه با آن و گردن نهادن به تمایلات و فرامینش توصیه میشود. نش به این بخش از شخصیت خود کمتر اجازه بروز داده، چرا که دوران کودکی را کمتر با بازیها و سرگرمیهای کودکانه گذرانده است.
پارچر، شخصی که در ذهن نش مأمور سیا و پل ارتباطی او با پنتاگون تصور میشود، همان بخش مرموز شخصیت هر انسان است که وقتی در گفتگوها و تفکرات درونی خود تصمیم به انتخاب یا رفتاری میگیریم، برحسب شرایط تخمین زده شده از رفتار مخالفان و دشمنانمان اتخاذ میشود، و بدون این که او را به عنوان واقعیتی عینی ببینیم، آن را حقیقی میپنداریم و نمود و اصالت او را در بسیاری از عرصه های فردی و اجتماعی میتوانیم بیابیم. همان بخش مرموز و تا حدی واکنشی در مقابل آن چیزی است که شر میپنداریم، به طوری که او مشروعیت تصمیمات و اعمالش را از طریق منفور بودن نیرویی که با آن در مبارزه است میگیرد (که در وجود جان نش، جاسوسان و مأموران شوروی هستند) و عمدتاً چون با ما نیست و مخالف ماست، شر تأویل و پنداشته میشود.

چارلز، شخص سوم که پس از آن که فرمولی توسط نش کشف میشود و با تأیید استادش مواجه میشود، در حالی که نش خاموش به نظر میرسد، او در درون نش از شدت شوق سر از پا نمیشناسد، شخصیتی است که نش را به نابغه بودنش تهییج کرده و تواناییها و استعدادهایش را برای نش به ثبوت میرساند. انگیزههای غیر واقعی، ذهنی و حتی توهمگونهی اوست که باعث میشود نش به نابغهای بدل شود، وگرنه واقعیت موجود (نه واقعیتی که نش بعداً میآفریند) آن است که او یک بیمار روانی با خصایص شدید اسکیزوفرنی است!! اما چرا در بخشهای بعدی فیلم، نش بیماری اسکیزوفرن خود را پذیرفته و دیگر به توهماتش بیتوجه میشود و با خداحافظی از این شخصیتهای درونش به زندگی در دنیای واقعی ادامه داده و به موفقیتهایی دست مییابد؟!

 

به این پرسش از دو نقطه نظر و تأویل میتوان پاسخ گفت. یکی با استناد به فیلم ذهن زیبا به عنوان مرجع قضاوت ما و دیگری با پذیرش «متنی» که نه از بیرون، بلکه از درون، نحوهی نگرش بیماران و جهان بینی و موفقیتها و ناکامیهایشان را در زندگی توصیف کند که چه بسا کارگردان فیلم یا حتی فیلم بدان تأویل دست نیافته است. از دیدگاه اول نش نابغه و اندیشمندی در علم ریاضی است، نه نظریهپردازی در علم روانشناسی و روانکاوی. انقلابی که در بینش ریاضیاش روی داده است، تحولاتی را در جهانبینی روانی وی به وجود آورده که او همان قدر در گسترهی روانشناسی و روانکاوی مبتدی است که ممکن است یک روانکاو در علم ریاضی باشد. از نگاه و تأویل دوم باید گفت که نش پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی، نه تنها شخصیتهای ذهنی خود و به خصوص شخصیت نابغهی خویش (چارلز) را فراموش نمیکند، بلکه با پیگیری آن است که به نوبل دست مییابد.

 

او تنها پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی، یاد میگیرد که چگونه با آنها کنار بیاید. نابغه شدن او چیزی نبود که از ابتدا محرز باشد، بلکه آن توهمی بود که نش با جدی گرفتنش، آن را محقق ساخته و به واقعیتی بدل میسازد. نش همچون بسیاری در جهانی که آنها خود پدید نیاوردهاند، اسکیزوفرن آفریده شده است. او میتوانست مثل بسیاری تنها یک بیمار اسکیزوفرنی باقی بماند. اما با جدی گرفتن توهماتش در اسکیزوفرنی است که به نابغهای بدل شده و آنگاه به افتخاراتی در عرصهی علم دست مییابد. نش پس از این که به موفقیتهایی در ریاضی دست یافت و در دانشگاه به عنوان استاد به تدریس پرداخت، با واقعیت بیماری اسکیزوفرن خود مواجه شد و فهمید که دنیای درونی اش تا چه حد میتواند مهم و تأثیرگذار باشد. و اگر پیش از موفقیتهایش به بیماری خود، آگاهی مییافت، شاید مثل بسیاری از بیماران اسکیزوفرنی هرگز اعتماد به نفس لازم را برای پیشرفت در کارهایی که بدانها علاقه داشت، نمییافت!؟ به عبارتی، «آگاهی» (نسبت به این قضیه که او بیمار روانی است) که همواره مفید تأویل میشود، در بسیاری از موارد میتواند موجب عدم موفقیت شود، و نحوهی تأویل و مواجههی انسان با آنهاست که تعیینکنندهی نهایی است. به بیان دیگر، زندگی نش «مانیفستی» است برای تمامی بیماران روانی!!

نش پس از پی بردن به بیماریش، هنوز به تأویلها و نجواهای شخصیت چارلز گوش میدهد، ولی دیگر نیازی برای اثبات آن در نزد خود یا دیگران ندارد. نه بدان شکل که در فیلم نشان داده میشود، آنطور که نش پس از قبول بیماریش با شخصیتهای درونی اش خداحافظی کرده و تنها با نگاه کردن به آنان از کنارشان میگذرد. بلکه اصالت و اهمیت آن دنیا را تأویل نموده و میآفریند. به همین سبب است که وقتی قرصهایش را کنار میگذارد، یک از دلایل آن را این نکته ذکر میکند که به خوبی نمیتوانست کارهایش را انجام دهد. همچنان که به یکی از دوستان خانوادگیشان میگوید که نمیتواند مثل گذشته محاسبات ریاضی را استنتاج کند. به بیان دیگر توهمات نش، دستاوردهایی داشتند که کشفیات علم ریاضی از جملهی آنها بود و از تاوانهای اجتناب ناپذیری برخوردار بودند که سردرگمی ها و کم اهمیتی نسبت به دنیای واقعی در زمره ی آنها بود. آنها دو روی متناقض یک سکه بودند، دو بخش از حقیقتی که در نظر نگرفتن هریک، به معنی کشف نکردن کلیت آن خواهد بود.

 

درباره جان نش بیشتر بدانید

 

225px-John_f_nash_20061102_3

 

جان فوربز نش (متولد ۱۳ ژوئن ۱۹۲۸) ریاضیدان نابغه و برجستهٔ آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد است که در سنین جوانی به بیماری روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) از نوع پارانوئید مبتلا شد.

 

نش دارای ۲ فرزند پسر است. فرزند اولش که درست همزمان با شروع بیماری پدر به دنیا آمد، ریاضیدان است و درست مانند پدر، به بیماری اسکیزوفرنی هذیانی مبتلاست. او نیز سال‌هاست که تحت نظارت و درمان پزشکان قرار دارد.

 

او در تکامل نظریهٔ بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه راینهارد سیلتن و جان هارسانی برندهٔ جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.

او در سال ۱۹۹۹ از دانشگاه کارنگی ملون، دکترای افتخاری علوم و تکنولوژی دریافت نمود. او همچنین در سال ۲۰۰۳ از دانشگاه فدریکوی دوم ناپل (ایتالیا) دکترای افتخاری اقتصاد و در سال ۲۰۰۷، از دانشگاه آنتورپ (بلژیک) دکترای افتخاری دیگری در همین رشته (اقتصاد) دریافت داشت. در حال حاضر، او یکی از معروف‌ترین استادان ریاضیات در دانشگاه پرینستون است.

 

فیلم یک ذهن زیبا با بازی راسل کرو و کارگردانی ران هوارد دربارهٔ زندگی او ساخته شده‌است؛ و همچنین مستند جنون درخشان که نگاه دقیق‌تر و وفادارتری به زندگی او داشته‌است.

 

18803241.jpg-r_640_600-b_1_D6D6D6-f_jpg-q_x-xxyxx

69220203_ph7.jpg-r_640_600-b_1_D6D6D6-f_jpg-q_x-xxyxx

11-A-Beautiful-Mind

A-Beautiful-Mind

 

مطالب مرتبط: