Header
Header

معرفی کتاب : زمینه روانشناسی هیلگارد

روانشناسی هیلگارد

 

در این کتاب با سرفصل هایی چون روان شناسی: کوششی علمی و انسانی، فرآیندهای زیست شناختی رشدی، رشد روانی هشیاری و ادراک، هشیاری و حالت های دگرگون آن، یادگیری به خاطرآوردن و اندیشیدن و… آشنا خواهیم شد.
روان شناسی تحت عنوان علم النفس یا اخلاق بیش از هزار سال به عنوان یکی از شاخه های اصلی فلسفه در مراکز علمی تدریس شده. از رازی و ابن سینا و ناصرخسرو تا ملاصدرا کمتر متفکری را سراغ داریم که در آثار خود به این علم نپرداخته باشد.
امروزه کمتر کسی را می توان سراغ داشت که از دانش روان شناسی بی نیاز باشد. این علم با همه جوانب زندگی ما در ارتباط است. روان شناسی در عین حال از طریق تاثیری که بر قوانین و سیاست دولت دارد بر زندگی ما اثر می گذارد. با توجه به این که روان شناسی بر تمام وجوه زندگی ما اثر می گذارد، شایسته است حتی کسانی که در پی کسب تخصص در این رشته نیستند، آگاهی مختصری از واقعیت های بنیادی و روش های پژوهش در این علم داشته باشند.
روان شناسی را می توان چنین تعریف کرد: بررسی علمی رفتار و فرآیندهای ذهنی که این تعریف موضوع های متنوعی را دربر می گیرد.
در مورد فردی که مغزش آسیب دیده تعجبی ندارد که معمولا اختلافی در رفتارش مشاهده شود. وقتی ناحیه محدودی از مغز آسیب می بیند ممکن است توانایی معینی زوال یابد، اما شخص از جهات دیگر سالم به نظر آید. افرادی که به علت آسیب مغزی وارده بر ناحیه معینی از سمت راست مغز قادر به بازشناسی چهره افراد نیستند، اما از سایر جهات تقریبا رفتار بهنجار دارند. مغز یا ذهن ما شبکه ای از متخصصان در اختیار دارد که هریک به کار خاص خود سرگرمند.
اکثر بزرگسالان و حتی سالخوردگان می توانند رویدادهایی را از نخستین سالهای خود به خاطر آورند، اما این کار فقط تا حدودی امکان دارد و تقریبا هیچ کس قادر نیست اکثر رویدادهای سه سال اول زندگی خود را به خاطر آورد. هرچه سن ما بالاتر باشد احتمالا خاطرات بیشتری از کودکی را به یاد می آوریم که این پدیده را یادزدودگی کودکی می نامیم. پدیده دیگر کنترل وزن است. گاهی وزن آن قدر بالا می رود که متناسب با بدن و قد نمی شود که این چاقی منجر به بیماری های دیگری نظیر دیابت، فشار خون و بیماری قلبی می شود عده ای دیگر از مردم به مرض بی اشتهایی دچار هستند. بی اشتهایی مرضی است که حتی منجر به مرگ می شود. روان شناسان مایلند بدانند چه عواملی سبب می شود آدمیان بسیار زیاد و یا بسیار کم بخورند. یکی از این عوامل سابقه محرومیت از غذا است. تحمل محرومیت غذایی به منظور لاغر شدن، سرانجام به پرخوری منجر می شود.
بسیاری از مردم بر این باورند که می توانند احساس های پرخاشگری خود را از راه بیان مستقیم پرخاشگری یا تماشاگری آن کاهش دهند که این عوامل بیان شده ۵ مسئله- یعنی بازشناسی چهره ها، اسناد صفات، یادزدودگی کودکی، مهار وزن و بیان پرخاشگری جزء دیدگاه های روان شناختی هستند. در روان شناسی هر موضوعی را می توان از دیدگاه های گوناگون بررسی کرد.
روان شناسی را می توان به عنوان بررسی علمی رفتار و فرآیندهای ذهنی تعریف کرد. ریشه های علم روان شناسی را باید در سده های ۴ و ۵ پیش از میلاد جستجو کرد. فیلسوفان یونان، سقراط و افلاطون و ارسطو پرسشهای بنیادی را درباره ذهن آدمی مطرح کردند و بقراط که به پدر علم پزشکی شهرت دارد مشاهدات مهمی درباره نحوه کنترل اندام ها توسط مغز انجام داد. با پذیرش این فکر که رفتار و ذهن می تواند موضوع تحلیل علمی باشند. در نیمه دوم سده هجدهم علم روان شناسی زاده شد. از چندین دیدگاه می توان به بررسی روان شناختی پرداخت. رویکرد زیست شناختی در پی آن است که اعمال را به رویدادهایی در بدن، به ویژه در مغز و دستگاه عصبی ارتباط دهد. رویکرد رفتاری تنها به آن دسته از فعالیت های برونی جاندار توجه دارد که قابل مشاهده و اندازه گیری باشند. رویکرد شناختی با فرآیندهایی مانند ادراک، به خاطر سپردن، استدلال، تصمیم گیری، حل مسئله و نیز رابطه این فرآیندها با رفتار سروکار دارد. در رویکرد روانکاوی تاکید بر انگیزه های ناهوشیار است که ریشه در تکانه های جنسی و پرخاشگرانه واپس رانده دارد. رویکرد پدیدارشناختی بر تجربه های ذهنی فرد و انگیزش در جهت خودشکوفایی تاکید می ورزد. در روان شناسی هرموضوع را می توان در چارچوب یک یا چند رویکرد از میان رویکردهای یادشده تحلیل کرد.
رویکرد زیست شناختی این فرق را با رویکردهای دیگر دارد که بخشی از اصول آن از زیست شناسی گرفته شده است. پژوهشگرانی با گرایش زیست شناسی غالبا می کوشند اصول روان شناختی را بر پایه اصول زیست شناختی تبیین کنند (تاویل گرایی) هرچند برخی از اصول تنها در سطح روان شناختی قابل بیان هستند، با این حال پدیده های رفتاری هرچه بیشتر در هر دو سطح زیست شناختی و روان شناختی تبیین می شوند.
واحد زیربنایی دستگاه عصبی نوعی یاخته تخصص یافته به نام نورون (یاخته عصبی) است. از جسم نورون شاخه های کوتاهی به نام دندریت و دنباله لوله مانند باریکی به نام آکسون منشعب می شود. تحریک دندریت ها و جسم نورون منجر به تکانه عصبی می گردد که در طول آکسون حرکت می کند. نورون های حسی علائم صادره از اندام های حسی را به مغز و نخاع شوکی می برند. نورون های حرکتی علائم صادره از مغز و نخاع شوکی را به ماهیچه ها و غده های درون ریز می رسانند. عصب، دسته آکسونی مطول متشکل از آکسون صدها یا هزاران نورون است. هنگامی که پتانسیل عمل راه می افتد، در طول آکسون حرکت می کند و به حباب های کوچکی در انتهای آکسون به نام پایانه های سیناپسی می رسد. این پایانه ها موادی شیمیایی رها می کنند به نام پیک عصبی که موجب انتقال علائم از نورونی به نورون مجاورش می شود. ناقل های عصبی در فضای کوچک به نام سیناپس بین دو نورون پراکنده می شوند و به گیرنده های عصبی موجود در غشای نورون گیرنده می چسبند. بعضی پیوندهای بین ناقل های عصبی و گیرنده ها موجب قطبی شدن آنند. هرگاه میزان ناقطبی شدن به یک سطح آستانه برسد، در آن صورت پتانسیل عمل در طول نورون گیرنده شلیک می شود. رویداد پتانسیل عمل رویدادی است تابع قاعده همه یا هیچ. تعامل های متعدد و متنوعی بین ناقل های عصبی و گیرنده ها روی می دهد که می تواند ما را در تبیین چندین پدیده روان شناختی کمک کند. دستگاه عصبی به دو بخش دستگاه عصبی مرکزی (مغز و نخاع شوکی) و دستگاه عصبی پیرامون عصب هایی که مغز و نخاع شوکی را به سایر نقاط بدن پیوند می دهد تقسیم می شود. بخش های فرعی دستگاه پیرامونی شامل دستگاه تنی (پیام رسان بین اندام های حسی، ماهیچه ها و سطح بدن و دستگاه خودمختار مرتبط با اندامهای احشایی و غدد درون ریز است). مغز آدمی متشکل از سه لایه متحدالمرکز به نام های هسته مرکزی، دستگاه کناری و قشر مغز است.
ساز و برگ ارثی که توسط کروموزومها و ژنها منتقل می شود بر ویژگی های روان شناختی و جسمانی تاثیر می گذارد. ژن ها بخشی از مولکول های دی ان ای و حاوی اطلاعات وراثتی هستند. بعضی ژن ها بارز و بعضی نهفته و بعضی وابسته به جنسیتند. غالب ویژگی ها و خصوصیات آدمی چندژنی است. به این معنی که نتیجه و محصول همکاری چندین ژن هستند نه یک جفت ژن واحد. رفتار آدمی وابسته کنش متقابل بین وراثت و محیط است. حد توانایی های شخص را ژن ها تعیین می کنند اما این که چه بر سر این توانایی ها بیاید وابسته محیط است.

در روان شناسی رشد دو سوال مطرح است: ۱ – چگونه عوامل زیستی سرشت در تعیین مسیر رشد آدمی با تجربه های محیطی (تربیت) تعامل دارند؟ ۲ – آیا رشد یک فرآیند تغییر پیوسته است یا متشکل از یک سلسله مراحل کیفی مستقل از یکدیگر؟ پرسش دیگری که با پرسش قبلی ارتباط دارد این است که آیا چیزی به نام دوره های حساس یا بحرانی وجود دارد که طی آن تجربه های معینی باید روی دهد تا رشد روانی به طور طبیعی پیش رود. آثار عوامل ارثی در فرآیند رسش ظاهر می شود. رسش عبارتست از زنجیره فطری و از پیش تعیین شده رشد یا تغییرات بدنی که به طور نسبی مستقل از محیط هستند. نوزاد آدمی با دستگاه های حسی فعال متولد می شود و آماده یادگیری از محیط خود است. شواهدی نیز حاکی از آن است که نوزادان به اصواتی که قبلا در زهدان مادر شنیده اند پاسخ افتراقی می دهند. نظریه پیاژه توصیفی از مراحل رشد شناختی به دست می دهد. رشد شناختی از مرحله حسی- حرکتی آغاز می شود و از مرحله پیش عملیاتی و مرحله عملیات عینی می گذرد و به مرحله عملیات صوری منتهی می شود. این توالی مراحل در زمینه قضاوت اخلاقی کودکان نیز نامیده می شود. در هفته های اول زندگی، در نوزادان به تفاوت های فردی در سطح فعالیت، پاسخگویی به تغییرات محیط و تحریک پذیری برمی خوریم. این ویژگی های شخصیتی وابسته به خلق را که به نظر فطری می آیند خلق و خو نامیده اند. برخی از رفتارهای اجتماعی اولیه نظیر لبخند زدن از پاسخ های فطری به شمار می آیند و در تمام کودکان از جمله کودکان نابینا، در سن معینی ظاهر می شود. ظهور بسیاری از رفتارهای اجتماعی بعدی از قبیل ترس از غریبه ها و آشفتگی ناشی از جدایی مراقبان اصلی، به نظر می رسد تابع مهارت های شناختی در حال رشد کودک باشد. تمایل کودک به نزدیک شدن به افراد معین و احساس امنیت بیشتر در حضور آنها دلبستگی نامیده می شود. دلبستگی را می توان با استفاده از روش موقعیت ناآشنا اندازه گیری کرد. این روش شامل مجموعه رویدادهایی است که طی آن کودک به هنگام دور شدن مراقب اصلی (مادر) از اتاق و بازگشت مجدد او، مورد مشاهده قرار می گیرد.

هویت جنسی به میزان برداشت فرد از خود به عنوان مرد یا زن اطلاق می شود. هویت جنسی، مفهومی است متفاوت از نقش آموزی جنسیتی، چون نقش آموزش جنسیتی به فراگیری آن دسته از ویژگی هایی گفته می شود که فرهنگ هر جامعه برای زنان یا مردان مناسب می داند. رشد فرآیندی مستمر است به این معنی که افراد در سراسر زندگی هم از نظر بدنی و هم از نظر روانی تغییر می کنند و با مسائل سازگاری تازه ای روبرو می شوند. مراحل رشد روانی- اجتماعی اریکسون با مسائل یا بحران هایی سروکار دارد که فرد در مقاطع گوناگون زندگی در روابط اجتماعی خود با آنها روبرو می شود. این مسائل و بحران ها شامل گستره ای از اعتماد در برابر بی اعتمادی، در سال اول زندگی صمیمیت در برابر انزوا در اوایل بزرگسالی و انسجام در برابر احساس نومیدی در پایان زندگی است. بلوغ اثر چشمگیری در تصویر نوجوان از بدنش، عزت نفس، حالات خلق و روابطش با دیگران دارد. اما بیشتر نوجوانان این دوران را بدون تشویش و آشفتگی زیاد پشت سر می گذارند. پسرهای زودرس در مقایسه با همسالان دیررس خود از ظاهر خودشان بیشتر رضایت دارند و بیشتر از آنها حالت های خلق مثبت تجربه می کنند. برعکس، دختران زودرس در مقایسه با دختران دیررس، بیشتر دچار افسردگی، اضطراب و تضادهای خانوادگی می شوند و از وضع ظاهر خود نیز کمتر رضایت دارند.
قشر بینایی مغز بر اساس اصل تقسیم کار عمل می کند. مکان یابی و بازشناسی در ناحیه های متفاوتی از مغز انجام می شود. مکان یابی در ناحیه ای نزدیک به بخش فوقانی قشر مغز و بازشناسی در ناحیه ای نزدیک به قاعده قشر مخ انجام می شود. فرآیندهای بازشناسی نیز به واحدهایی مجزا تقسیم می شوند از قبیل بازشناسی رنگ، شکل و بافت. برای یافتن مکان اشیا باید آنها را از هم تفکیک کرد و سپس به صورت گروه هایی سازمان داد. مکان یابی شیء گاهی مستلزم درک فاصله یا عمق آن است. تصور می رود که ادراک فاصله (عمق) در نشانه های فاصله (عمق) مبتنی است. مکان یابی شیء گاهی مستلزم ادراک حرکت اشیا متحرک نیز هست. برای ادراک حرکت لازم نیست حتما شیء در برابر شبکیه چشم حرکت کند. بازشناسی شیء یعنی انتصاب آن به یک مقوله، عمدتا براساس شکل شیء صورت می گیرد. از دیگر کارکردهای اصلی دستگاه ادراکی، ثابت نگه داشتن نمود اشیا به رغم تغییرات وسیع در محرک هایی است که اندام های حسی دریافت می کنند. ثبات درخشندگی یعنی صرف نظر از مقدار نوری که شیء منعکس می کند روشنایی آن تقریبا ثابت دیده شود.

ادراک ها، افکار و احساسات هر فرد در هر لحظه هوشیاری او را تشکیل می دهند. هنگامی می توان از وجود حالت هوشیاری دگرگون سخن گفت که کارکرد ذهنی کسی که این حالت را تجربه کند در نظر خودش تغییر کرده باشد یا غیرعادی به نظر آید. برخی حالت های هوشیاری مانند خواب و رویا را همگان تجربه می کنند. حالت های دیگر از شرایط خاصی از قبیل مراقبه، هیپنوتیزم یا مصرف دارو ناشی می شوند. کارکردهای هوشیاری عبارتند از: وارسی خود و محیط به نحوی که از آنچه در درون بدن و در دوروبر اتفاق می افتد آگاه شویم و کنترل کردن اعمال خویش به گونه ای که با رویدادهای محیط بیرونی هماهنگ شوند. رویدادهایی که بر هوشیاری اثر می گذارند در همه لحظه معینی در کانون آگاهی ما قرار می گیرند. طبق نظریه روانکاوی، برخی خاطره ها و تکانه هایی که از نظر عاطفی دردناکند به هوشیاری راه نمی یابند زیرا واپس رانده شده اند یعنی در ناهوشیار قرار دارند. خواب یکی از حالت های دگرگون هوشیاری است. توجه به خواب به خاطر مراحل منظمی است که در برنامه خواب و در عمق خواب مشاهده می شود. از داروهای روان گردان قرن ها برای تغییر هوشیاری و خلق و خو استفاده شده است. مصرف مکرر هریک از این داروها می تواند به وابستگی دارویی منجر شود که مشخصه آن افزایش تحمل، ترک دارو و احساس اجبار در مصرف است. مراقبه کوششی است برای دگرگون کردن هوشیاری از طریق اجرای آیین ها یا تمرین هایی شبیه آنچه در یوگا یا ذن رایج است. حاصل مراقبه رسیدن به نوعی حالت عرفانی است که در آن آرامشی عمیق به فرد می دهد و وی احساس می کند رابطه اش با جهان خارج قطع شده است. هیپنوتیزم حالتی از پاسخدهی است که در آن آزمودنی ها توجه خود را بر هیپنوتیزم کننده و تلقینات او متمرکز می کنند. برخی مردم آسان تر هیپنوتیزم می شوند اما هرکسی تاحدودی هیپنوتیزم پذیر است.
این مطالب خلاصه ای از کتاب است که با مطالعه آن می توان گره برخی مشکلات کنونی روان شناسی را گشود و این کتاب بیشتر برای دانشجویان رشته روان شناسی کاربرد دارد.

مطالب مرتبط: