Header
Header

عشق از دیدگاههای مختلف

 

 

عاشقی

 

از دیدگاه یونگ ( روانشناس )
هر انسانی باید تمامیت خودش رو زندگی کنه. بخش کوچکی از این تمامیت رو به صورت خودآگاه و هشیار زندگی می‌کنه و آگاهانه به دنبال علایق و کشش‌های درونی خودش می‌ره، ولی بخش عمده‌ی وجودش رو به صورت ناآگاه و از طریق فرافکنی (projection) به روی دنیا زندگی می‌کنه.
عشق همیشه جزو اون بخش‌هاییه که ما آگاهانه انتخابش نمی‌کنیم و ناخودآگاه در اون می‌افتیم،‌پس حتما زیرش یه projection خوابیده. اما از چه نوعی؟ هر انسان یه موجود دو جنسیه که ظاهرا فقط یه جنس به نظر میاد. ویژگی‌های مردانه‌ی دورن هر شخصی رو آنیموس و ویژگی‌های زنانه‌ی درون هر شخص رو آنیما می‌گن. در عشق، ویژگی‌های متضاد جنسیت ظاهری هر فرد، بر روی فرد غیر هم‌جنس خودش project می‌شه و به این صورت شخص در درون دیگری یه دام میفته. مثلاً من با ظاهر مرد، دارای ویژگی‌های آنیمایی خودم هستم که اگر اونا رو زندگی نکرده باشم و به اعماق ناخودآگاهم پس زده باشم، ممکنه همون ویژگی‌ها رو در زن دیگه‌ای ببینم و زندگی نکرده‌ی خودمو با project کردن روی اون شروع کنم و در اون شخص قلاب بشم و خودمم نفهمم چه خبره و این کشش عجیب از کجاست.

اما عشق دو ویژگی همیشگی داره: یکی همون ناخودآگاه بودنشه و دوم ناپایدار بودنش. دیر یا زود فرافکنی‌ها می‌ریزه و من متوجه می‌شم این آدمی که عاشقش بودم اصلاً کسی نیست که من واقعاً می‌خوام. به همین دلیل توصیه‌ی اکید مشاوران خانواده اینه که هیچ‌وقت با عشق ازدواج نکنید و این برخلاف نظر عوام مردمه که دنبال عشق اول و آخر خودشون می‌گردن که یه زندگی همیشگی رو در خوبی و خوشی باهاش سپری کنن!

نتیجه: تا نقاط تاریکی در ناخودآگاه انسان هست که به حوزه‌ی هشیاری در نیومده،‌امکان مبتلا شدن به عشق هم هست. انسان‌های فرزانه وقتی به دام عشق گرفتار می‌شن بسیار متفاوت از افراد معمولی عمل می‌کنن: اونا چون می‌دونن قضیه از چه قراره،‌ تمام توجه و انرژی خودشون رو معطوف این می‌کنن که ویژگی‌های درونی project شده‌ی خودشون رو ببینن و به این ترتیب یک قدم دیگه به سمت هشیاری و تمامیت درونی حرکت کنن تا در نهایت ازدواج مقدس رو صورت بدن که همون پیوند مرد با آنیمای درون و یا پیوند زند با آنیموس درونه. برای این افراد،‌عشق یه موهبت بزرگ طبیعت در جهت شناخت و تکامله،‌در حالی که برای انسان‌های دیگه، عشق یه فرصت دو روزه برای داشتن حال خوبه که بعداً با ریزش ها یه بار دیگه به جمله‌های نمایشنامه‌ای خودشون برسن و دوباره همون زندگی تکراری گذشته رو ادامه بدن.

از دیدگاه علی شریعتی ( جامعه شناس )
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است. دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می‌گیرد. عشق در غالب دل‌ها، در شکل‌ها و رنگ‌های تقریبا مشابهی متجلی می‌شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است. اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می‌گیرد و چون روح‌ها بر خلاف غریزه‌ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می‌توان گفت: که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست. عشق، در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار رابطه دارد. اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی‌های روح که زیبایی‌های محسوس را بگونه‌ای دیگر می‌بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می‌کشد و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می‌ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است، دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است و از ین رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب بسختی می‌لغزد و یا همواره یکجانبه می‌ماند و گاه، میان دو بیگانه نا‌همانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی‌بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجا است که گاه، پس جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می‌کنند که هم را نمی‌شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق درد کوچکی نیست اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می‌بندد و در زیر نور سبز می‌شود و رشد می‌کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می‌آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می‌خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می‌شوند
دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی‌ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می‌گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می‌شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم می‌بینند که به پهن‌ دشت بی کرانه مهربانی رسیده‌اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق‌های روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می‌شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می‌آورد
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام‌های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین‌های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستان‌های دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه، بر سر و روی این دو میزند. عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می‌رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می‌کند و با خود به قله بلند اشراق می‌برد.

از دیدگاه فروید ( روانشناس )
یکی از پیش شرط های عشق های دیوانه وار آن است که معشوقه باید “صاحب” داشته باشد. زن آزاد و “بدون صاحب” لایق عشق آتشین و مجنون وار نیست! فروید میگوید: عاشق مورد نظر ما، هرگز زنی را که “صاحب دار” نباشد، به عنوان معشوقه انتخاب نمی کند. مقصود از زن “صاحب دار” زنی ست که مرد دیگری، خواه به عنوان شوهر یا پدر یا برادر و یا رفیق، خود را صاحب زن بداند و نسبت به او برای خود حق تملک قایل باشد. در بعضی از موارد این پیش شرط آن چنان شدید و غلیظ است که عاشق مورد نظر ما، تا هنگامی که یک زن “بی صاحب” است و تعلق به هیچ مردی ندارد، کوچک ترین علاقه ای به او نشان نمی دهد، اما همین که زن توسط مرد دیگری مانند شوهر، پدر، برادر و یا رفیق، مورد تملک قرار می گیرد، آتش عشق در دل عاشق مورد نظر ما، شعله ور می شود و او در دریای عشق غوطه ور می گردد.

شرط دومی که فروید برای این عشق های مجنون آمیز قایل است این است که معشوقه باید حتما بی وفا باشد و با رقیب سروری داشته باشد.
دومین پیش شرط عشق های دیوانه وار آن است که عاشق مورد نظر ما هرگز عاشق زنی وفادار نمی شود. زنی ک
ه وفادار باشد نمی تواند به عنوان بت مورد علاقه ی عاشق مورد نظر ما، پرستیده شود. عشق دیوانه وار همیشه معطوف به زنانی است که ازنظر وفاداری مورد شک و تردیدند و امکان این که با دیگران سر و سری داشته باشند، وجود دارد.

از دیدگاه فریدریش نییچه ( فیلسوف )
نیچه وجوه تمایز در درک زن ومرد از واژه ی عشق را این گونه مطرح می کند . ” واژه ای عشق در حقیقت برای مرد و زن ّ دو معنای متفاوت دارد، این خود یکی از شرایط عشق میان دو جنس مخالف است که یکی احساس و تصور خود از “عشق ” را با احساس و تصور طرف مقابل یک سان نداند .
این دو گانگی و تفاوت از دید نیچه ، بر بنیاد تصورات زنانه و مردانه شکل می گیرد ، یعنی هر دو جنس مخالف ( زن و مرد ) با توجه به وجود افتراقی که باهم به لحاظ زن بودن و مرد بودن دارند ، درک از واژه ای عشق نیز نزد آنان فرق دارد. نیچه در ادامه این بحث ، دریافت اش را در مورد تصور زن و مرد از مقوله ای عشق ، روشن تر بیان می کند : ” آن چه که زن از عشق می فهمد ، نسبتا روشن است: به نظر او عشق فقط خلوص و فداکاری نیست ، اهدا و بخشش تمام و کمال جسم و روح است بدون هیچ گونه قید شرط و ملاحظه ای از هیچ بابت ، او از واگذاری خود تحت شرایط و بنابر ملاحظات خاص ، می ترسد.” نیچه درین پیش داوری ، عشق را از چشم انداز زن ، چیزی جز بخشش تمام و بدون قید و شرط جسم و روح نمی داند .این بخشش بدون قید و شرط از دید نیچه ، به نحوی ایثار پنداشته می شود که فقط می تواند ویژه ای زن باشد و نه مرد . اما نیچه در مورد مرد عکس این بر داشت را دارد:” اگر یک مرد ، زنی را دوست داشته باشد ، دقیقا همین گونه عشق را از او انتظار دارد ، اما هر گز نمی خواهد همان احساس زن را داشته باشد ، اگر مردانی پیدا شود که همان میل اهدا و بخشش کامل را هم داشته باشند ، حقیقتا آن ها دیگر مرد نیستند . مردی که مانند زن عشق می ورزد به زن کامل تری تبدیل می شود .”
نیچه این تفاوت در عشق میان زن و مرد را امری طبیعی ، اما قابل بحث می داند و وجوه تمایز میان درک دو جنس مخالف از عشق را در ” ایثار ” زن و کمال یافتن مرد از این ایثار می داند : ” زن خود را نثار می کند و مرد از او فزونی و کمال می یابد “. به باور این فلسوف عشق در چشم انداز زن بخشش بدون قیط و شرط (ایثار ) است که مرد با دریافت آن تعالی و کمال می یابد و جنبه های شخصیت فردی اش بیش از پیش تکمیل می شود .

مطالب مرتبط: